چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

نظارت استصوابی و شورش نان


به نام خدا
هر ساله آسمان بهره‌هایی از رحمت خویش را بر این کشور می‌بارد که ما حیات خود را مدیون آن هستیم. هرچند که بخش اعظم این هدیه الهی به زندگی انسان‌ها نمی‌رسد؛ به زمین‌های شور می ریزد، هدر می‌رود و از دسترس ما دور می‌شود. ما می‌توانیم بسیار بهره مندتر زندگی کنیم اگر بتوانیم بخش بیشتری از این رحمت را در اختیار بگیریم. به همین صورت همراه با هر نسلی که در این سرزمین پا به عرصه وجود می‌گذارد آسمان بهره‌ای از هوش و استعدادهای خدادی را هم نازل می‌کند، هرچند که اکثر آن نیز دور ریخته می‌شود، اهمیتی به آن داده نمی‌شود و در جای خود به کار نمی‌افتد.
چه بسا استعدادها که اساسا شناخته نمی‌شوند و باکره به خزانه حکمت الهی باز می‌گردند. اگر فقرو بی‌عدالتی هست – از یک نظر – جز به این خاطر نیست، والا خداوند دندانی نیافرید که برایش امکان چشیدن نانی نیافرید. بهره ما از زندگی هایمان قطعا بیش از آن که مدیون رحمت باران باشد، به این باران دوم وابسته است.
به این خاطر است که ملت‌ها هزینه‌های سنگین می‌پردازند، امیدهای بزرگ می‌بندند، انقلاب‌های عظیم به راه می‌اندازند تا نظامی از روابط سیاسی اجتماعی در میان خود برقرار کنند که بتواند بیشترین سهم از این باران دوم را نصیب زندگی‌های آنان کند. و نظارت استصوابی تلاشی دقیقا در عکس این جهت است. نظارت استصوابی – یعنی آن قانونی که تنها به افراد وابسته به یک خط و سلیقه فکری خاص اجازه می‌دهد چکیده فضایل مردم باشند – به مانند آن است که حکومتی بگوید مردم حق دارند تنها از باران‌های چکیده در ساعتی خاص از روز استفاده کنند. چه فایده دارد که ما طرح‌های بیست ساله برای مصرف بهینه آب در کشور داشته باشیم، درحالی که آن باران اصلی را به این سادگی دور می‌ریزیم؟ آیا بدون نازله ذکاوت اساسا ممکن است از هیچ نازله دیگری بهره مند شویم؟
البته ماجرا به این شوری‌ها هم نیست. بنا نیست همه مردم نماینده مجلس شوند. اگر استعدادی در خانه ملت به کار گرفته نشود در وزارت راه به کار گرفته می شود؛ آنجا که دیگر نظارت استصوابی وجود ندارد.
- چرا وجود دارد. نظارت استصوابی فرزندانی شبیه به خود می‌زاید. توضیحش طول می‌کشد و مشاهده‌اش آسان‌تر است. به دولت نهم و بعد از نهم نگاه کنید و ببینید که چگونه سی سال تجربه اندوخته شده در کشور را دور ریخته است، تا جایی که نماینده مجلس هم صدایش بلند است:
این که حکومت‌داری نمی‌شود. همه‌اش شده است حلقه علم و صنعت و استانداری اردبیل.
تازه این اول داستان است. کار به جایی برسد که هشتاد درصد نیروهای کارآزموده وزارت اطلاعات، که بسیاری از آنها تا همین چند وقت پیش سربازان نامدار نظارت استصوابی بودند، تسویه شوند و مدیرانی که تجربیات سه دهه بحران های امنیتی را اندوخته دارند جایشان را به جوان‌های بی‌تجربه بدهند؛ محصولات نظارت استصوابی.
ماجرا به این شوری‌ها هم نیست. اگر در دستگاه‌های دولتی جایی برای استفاده از همه توان‌ها و استعدادها وجود نداشته باشد در دانشگاه که وجود دارد. بروند آنجا کارهای علمی و پژوهشی انجام دهند و نسل جدید را تربیت کنند – قبل از آن که طرح استصوابی تصفیه سه هزار استاد برجسته از مراکز علمی کشور کاملا به اجرا گذاشته شود.
ماجرا به این شوری ها هم نیست. مگر قرار است همه در دانشگاه باشند؟ فیل مرده و زنده‌اش یک قیمت است. اگر کسی به راستی هنری در چنته داشته باشد با دست خالی و در کف بازار هم می‌تواند معجزه‌ بیافریند. اصلا هنر این است، و الا این که تنها با امکانات دولتی قادر به نمایش استعدادهای خود باشند، یا فقط در سر کلاس حرف‌های بزرگ بزنند اوج بی‌هنری است. بروند در متن جامعه و بخش خصوصی مسقل و پویا را پایه بریزند، اما سراغ پیمان‌های مهندسی نروند؛ آنجا متعلق به قرارگاه خاتم‌الانبیاء است. به مخابرات هم کاری نداشته باشند؛ آنجا را به سپاه پاسداران فروخته‌اند. در واردات هم وارد نشوند؛ موسسات خاصی هستند که در این زمینه هرچه گفتنی هست دارند می‌گویند؛ نباید در غبطه آنان دخالت بشود؟ فعالیت در بازار سهام نیز اگر به جاهای حساس برسد نیاز به احراز صلاحیت‌های امنیتی و نظارت استصوابی دارد. معدن انگوران هم به درد بخش خصوصی نمی‌خورد. و قس علیهذا. البته ماجرا به این شوری ها هم نیست. کشور پر است از حوزه‌های اقتصادی غیر سودآور است که نظارت استصوابی هیچ مانعی برای فعالیت اقتصادی دیگران در آنها قائل نیست.
ماجرا به این شوری‌ها هم نیست. چرا، هست، تا جایی که علاقمند بودن به «نهضت سبز علوی» هم نیازمند نظارت استصوابی شده است. مردم چه حق دارند از نمادهای سبز «سوءاستفاده» کنند؟ بلند کردن پرچم اهل بیت (ع) آن هم بدون نظارت استصوابی؟
مبادا آنهایی را که برای مخالفت با مردم دارند بیرق‌های سبز طراحی می‌کنند از خود برانید، زیرا در آن صورت ما هم مرتکب نظارت استصوابی می‌شویم. نهضت سبز اصلا برای این است که همه باشند و نظارت استصوابی نباشد. چه ایراد دارد آنها هم سبز شوند؟ مگر این رنگ متعلق به پیامبر (ص) نیست؟ پیامبری که شهادت ظاهری را برای وارد کردن هر کس به دارالسلام کافی می‌دانست.
خیلی به نظارت استصوابی بها دادیم. ماجرا به این شوری‌ها هم نیست. اگر این طور بود که کشور پر از آشوب بود. (نه که نیست؟) نه، منظورم این نبود. اگر این طور بود فاجعه‌های اقتصادی روی می‌داد، و فاجعه‌هایی در سیاست خارجی، و فاجعه‌هایی در سیاست داخلی (مجموعا شبیه به همین چیزهایی که داریم یکی یکی به چشم می‌بینیم). نظارت استصوابی آن قدر زاد و ولد کند و بحران بیافریند که در خانه خود شورای نگهبان را هم بزند. و دارد می‌زند. کمی صبر کنید، چیزی به اجرای لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها نمانده است.
اصل اجرای چنین طرحی شاید برای کشور گزیرناپذیر باشد، اما این جراحی بزرگی است که برای انجام آن احتیاج به همکاری و همفکری تمامی نیروهایی است که در طی این سی‌ساله در کشور تربیت و کارآزموده شدند. این درحالی است که دولتمردان خود را از همکاری اکثر نخبگان محروم کرده‌اند و تصورشان بر این است که بی‌نیاز از کمک و مشورت دیگران و با راه‌حل‌های ساده و خلق‌الساعه می‌توانند به راحتی چنین عملیات عظیم و خطرناکی را اداره کنند. اگر هم نتوانستند راه حاشا باز است: «چه کسی می‌گوید نتوانسته‌ایم، به شدت تکذیب می‌کنیم.»
غرض از افزایش قیمت برخی کالاها در قالب طرح مورد بحث قطعا افزایش درآمدهای دولت نیست و نباید باشد، بلکه بنا به تعریف قرار است با این کار از اسراف‌ در مصرف این کالاها جلوگیری شود. اما این منظور تنها زمانی برآورده خواهد شد که مردم چاره‌ای از مصرف کالاهای مزبور داشته باشند و راه حل جایگزینی در اختیارشان گذاشته شود. به عنوان مثال افزایش قیمت سوخت را در نظر بیاورید. اگر پیش از این کار راه‌حل جایگزینی همچون توسعه ناوگان حمل و نقل عمومی ارزان به اجرا درآید این اقدام به هدف خود که کاهش مصرف سوخت است می‌رسد.
اما اگر این بسترسازی از چند سال قبل آغاز نشده باشد تغییری در مصرف ایجاد نمی‌شود،‌ زیرا مردم علیرغم فشار ناشی از بالا رفتن هزینه سوخت چاره‌ای از این مقدار مصرف ندارند و نمی‌توانند سرکار و زندگی خود نروند. آنها به جای آن که مصرف بنزین را کم کنند مصرف شیر و میوه و گوشت و لباس و تفریح و تحصیل و مشابه آن را کاهش می‌دهند، زیرا به هرحال هزینه اضافی حمل و نقل را باید از محل دیگری جبران کرد. به این ترتیب طرح کاملا از اهداف خود منحرف می‌شود.
نشانه آن که دولتمردان نخواهند توانست از پس اجرای موفقیت‌آمیز طرح هدفمند کردن یارانه‌ها برآیند آن است که طی چند سال گذشته و علیرغم الزامات مکرر قانونی نه تنها برنامه موثری برای توسعه حمل و نقل عمومی نداشته‌اند، بلکه دقیقا در همین سال‌ها به علل «استصوابی» از پرداخت بودجه مصوب مجلس برای توسعه مترو تهران خودداری کردند. این تنها یک مثال است که نشان می‌دهد آنها تصور درستی از کاری که باید انجام دهند ندارند و با خطراتی که در این طرح خفته است آشنا نیستند.
در چنین شرایطی هدف طرح به صورتی ناخواسته از کاهش مصرف کالاهایی خاص به افزایش درآمدهای دولت تغییر ماهیت می‌دهد، که امری بسیار خطرناک است. می گویم ناخواسته تا فرض را بر صحت بگذارم که هدف دولت از اجرای این طرح به راستی جلوگیری از اسراف هاست، حال آن که می‌دانیم از همین ابتدا غرض جز افزایش درآمدهای دولت نیست. اگر تا هفته پیش در این مورد گمان داشتیم پس از ماجراهای اخیر مجلس و اصرار بر این که درآمدهای ناشی از طرح باید خارج از چارچوب بودجه سالانه کشور هزینه شود به این امر یقین کردیم.
افزایش درآمد یعنی افزایش قدرت دولت و این چیزی نیست که دولتمردان به راحتی از آن بگذرند. دستگاه‌های اجرایی حتی در شرایطی که مسئولان بلندمرتبه تمایل شدید به افزایش قدرت خود ندارند در مظان آن هستند که منابع مالی کلانی را که از هر جای ممکن ایجاد می‌شود در محل‌هایی غیر از آنچه در ابتدا تصمیم‌گیری شده بود به مصرف برسانند، چه رسد که سکانداران دولت با سرپیچی های علنی از اجرای قوانین قدرت طلبی خود را به صراحت نشان داده باشند. آنان به کرات اصرار کرده‌اند هر مبلغ کلانی که در هر گوشه از کشور ذخیره شده است باید در خدمت افزایش قدرتشان قرار گیرد. تغییرات متوالی روسای بانک‌ها جز به این منظور نبوده است. تغییر رئیس سازمان حج و زیارت در ابتدای سال جاری نمونه دیگری است که این تمایل را به روشنی نمایان می کند: «می بینیم که در این سازمان مقادیر قابل توجهی پول وجود دارد و مدیران حاضر به ایثار آن در جهت اهداف دولت نیستند.»
به این ترتیب حتم بدانید که در بلند مدت منابع مالی ایجاد شده در قالب طرح هدفمند کردن یارانه‌ها به صورت کمک‌های نقدی موثر در اختیار اقشار محروم قرار نمی‌گیرد و سرنوشت‌های دیگری پیدا خواهد کرد. از هم‌اکنون می‌شود استدلال‌های تکراری مجریان را برای این منظور حدس زد: «اکثر اطلاعاتی که مردم درباره وضعیت مالی خود ارائه کرده‌اند دروغ است. آیا بهتر نیست به جای این کار آن کار را بکنیم؟» حتی این گمان وجود دارد که شیوه ساده‌‌انگارانه اجرای طرح جمع‌آوری اطلاعات خانوار نوعی زمینه‌چینی برای این منظور باشد.
دولتمردان حق دارند که بر سر لایحه هدفمند کردن یارانه‌ها قهر کنند و تهدید کنند، زیرا مدیران ضعیف بدون پول فراوان و بی‌حساب هیچ نیستند. خانه‌ای را در نظر آورید که پول در آن موج می‌زند. به راستی نمی‌توان قضاوت کرد که آیا زن این خانواده دارد زندگی را درست اداره می‌کند یا خیر. زمانی این امر معلوم خواهد شد که پدر کمی تنگدست شود؛ آیا بانو همچنان قادر است آبروداری کند، یا همه چیز تقصیر قیمت‌هاست؟ تقصیر قیمت‌هاست، تقصیر کمبودهاست، تقصیر فراوان نبودن پول است که ناتوانی‌ها را فاش می‌کند. مدیران نالایق کسانی هستند که تنها با بودجه‌های نجومی می‌توانند هنرنمایی کنند. آنها به قول خودشان نهنگند و اگر در حوض آب بیفتند خفه می‌شوند. به دریا هم که بیفتند خفه می‌شوند، منتهی آنجا آن قدر آب هست که کسی این را نمی‌بیند. آیا روشن شد که چرا مدیران نالایق بدون پول‌های کلان هیچند؟ پول‌هایی برای آن که سوء مدیریت و اسراف شوند، آن هم در چارچوب اجرای طرحی که قرار است از اسراف جلوگیری کند.
البته افزایش قدرت دولت از طریق تصرف در این درآمد اضافی بیشتر از یک سراب نیست و این سیاست پس از یک ماه عسل بسیار کوتاه، خود به تضعیف شدید نظام اجرایی می‌انجامد، زیرا دولت به عنوان بزرگترین مصرف‌کننده و سرمایه‌گذار تاوان تورم خودافزوده را بیش از هر کس دیگری خواهد پرداخت.
حتی اگر چنین نشود توزیع منطقی و کارآمد این حجم عظیم از یارانه نقدی پروژه‌ای است که بدون یک مدیریت کارآزموده می‌تواند کشور را در فساد غرق کند. مجددا تاکید می‌کنم که چه بسا ضرورت هدفمند کردن یارانه‌ها قابل انکار نباشد، اما پیش از اقدام به اجرای این طرح خطرناک باید ملاحظه کرد که آیا توانایی‌های لازم برای توفیق آن فراهم است؟ نام این کار را جراحی بزرگ گذاشته اند. منتهی یک بار هم سوال نمی‌کنند که آیا بدحال‌ترین بیماران حاضر است بدن خود را به تیغ یک فرد ناشی تسلیم کند؟
قاطبه نیروهای باتجربه انقلاب نگران وقوع یک بحران بزرگ در اقتصاد ملی هستند. منتهی این بحرانی نیست که با تکذیب چیزی یا دریافت تایید کسی بتوان بر آن سرپوش گذاشت، بلکه کیان نظام و کشور را در معرض تهدید قرار می‌دهد. و خیال آن که می‌توان برای اقشار محروم در برابر فشارهای ناشی از این بحران سپری از کمک‌های نقدی درست کرد (بر فرض آن که این کمک‌ها واقعا و کاملا توزیع شوند) کاملا خام است، زیرا در یک بی‌نظمی اقتصادی عظیم، لاجرم و بدون تردید بازنده اصلی و نهایی اقشار ضعیف هستند. و زمانی که زندگی مردم فقیر تحت تاثیر این بی‌نظمی قرار گیرد آنان نه به آمارهای مسئولان و صورتحساب‌های بانکی که برایشان فرستاده می‌شود، که به زندگی‌های از رونق افتاده‌شان می‌نگرند و فقط آن چیزی را که با پوست و گوشت خود لمس می‌کنند باور خواهند کرد.
آن‌گاه تنها وقوع یک بحران در درآمدهای نفتی کشور لازم است تا به شورش نان بیانجامد. تمامی دولت‌هایی که پیش از این بر سر کار بودند یک دوره کاهش شدید درآمدهای نفتی را تجربه کردند و هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که این دولت از چنین قاعده‌ای مستثنی باشد. صندوق ذخیره ارزی اساسا برای مهار چنین بحران‌های دوره‌ای تاسیس شد. این صندوق طی سال‌های اخیر اثرات ایمنی‌بخش خود را کاملا از دست داده است، به صورتی که علیرغم درآمدهای افسانه‌ای نفت اینک موجودی آن بسیار اندک است.
ماجرا به این شوری ها هم نیست. اتفاقا خیلی هم هست. آیا منتظرید به شورش نان برسید تا این همه واقعیت برایتان ملموس شود؟ ای کسانی که دستتان می‌رسد کاری بکنید.

نوشته علیرضا بهشتی شیرازی
منبع: کلمه و سایت هم میهن

پی نوشت:
من عاشق نوشته های علیرضا بهشتی شیرازی هستم. هیچ کارش هم نمی توانم بکنم. به این خاطر بدون هیچ شرح و تفصیلی , و بدون هیچ گونه دخل و تصرف، کل مطلبش را برای یادگاری در اینجا درج کرده تا هر از چندگاهی بخوانم و لذت ببرم.

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

یک کفش که نه، سنگ دیگر



به نام خدا
هنوز دیر زمانی از هشداری که در چند مطلب پیش از این، نسبت به وقوع حوادث مشابهی نظیر آنچه بر سر کروبی عزیز پیش آمد، داده بودم، نمی گذرد که این بار دست بیخردی و بی فرهنگی از آستین کسانی منتسب به طرفداران جنبش سبز درآمد تا بلکه صدای عده ای در نفی و طرد این اقدامات درآید. فارغ از اینکه چه کسانی و با چه هدفی دست به این اقدامات کودکانه و نسنجیده و نایخته می زنند، نفس این عمل از هر طوف و گروهی رخ دهد، ناپسند و نکوهیده است. هر چند خوشحالیم کسانی که تا دیروز بر هتک حرمت و جسارت بر کروبی سکوت پیشه کرده و لام تا کام حرفی نزدند، امروز مدعی نفی خشونت و تبری از اینگونه اقدامات از سوی رهبران جنبش سبز می شوند. محض یادآوری عرض می کنم ای کاش وقتی که نه مردم بلکه عده ای آشوبگر شناسنامه دار و مواجب بگیر رسمی از سوی متولیان امور*، کفش و چماق حواله کروبی بیچاره می کردند، صدای اعتراضشان برمی خاست تا ناله های امروزشان را بیشتر باور می کردیم. ای کاش دکتر مرندی عزیز که از سالیان دور بواسطه شأن و مقام و مردم داریشان مورد احترام بنده بوده و هستند، پیش از آنکه مورد جسارت عده ای ناغافل قرار گرفت، از بیخردی منتسبین به جناح اصولگرا در بی احترامی به کروبی تبری می جست تا شریک همه اصولگرایانی که مورد خشم و نفرت معترضین و مخالفین جناح رقیبند، شمرده نشود و از آسیب و هتک حرمت و بی احترامی بدور ماند.
هنوز هم دیر نیست. می شد ایشان هنگام تعریف ماوقع، هرگونه اقدام مشابهی از سوی هر گروه و جناحی را محکوم می کرد تا متهم به سوء استفاده جناحی و مظلوم نمایی نشود. قبول دارم که بی احترامی به ایشان پذیرفته نیست، اما چرا فقط وقتی دردمان می آید که سوزنی به خودمان کوبیده شود؟ آیا امکان تخیل در باب مضرات زدن سوزن اینقدر سخت است؟ الحمدلله ایشان پزشک هم تشریف دارند و لابد بیشتر و بهتر از من از مضرات و منافع سوزن آگاهند!
در هر حال از قرار معلوم این قصه سر دراز دارد. می دانم این اقدام اولین بار نبود و مطمئناً آخرین بار هم نخواهد بود. اما نمی دانم آخرش به کجا ختم خواهد شد. خدا بخیر کند...

پی نوشت:
خوب شد این آقای علیرضا بهشتی شیرازی کلمه متولیان امور را ساخت و در دهان ما انداخت. و الا خدا می داند چه دردسری داشتیم که به جای این کلمه، چه چیزی بگذاریم که به تمامی مفید فایده و وافی به مقصود باشد. خدا حفظش کند که همین یک ترکیب تازه ای که ساخت، از یک خروار مقاله و کتاب و خبر و ... بیشتر می ارزد.

با رهبرم


به نام خدا
دوست عزیز نادیده صاحب وبلاگ با رهبرم در آخرین پستی که مرقوم فرموده اند، مطابق همیشه به مطالب جالبی در خصوص رهبری اشاره نموده اند که بد ندیدم نظر خودم را در این باره اعلام نمایم:
آنچه دوست عزیزم در اینجا به آن اشاره نموده است، مطالبی است که از 20 سال و شاید 30 سال پیش و همزمان با پیروزی انقلاب باید به آن پرداخته می شد. متأسفانه گذشت سریع حوادث و اتفاقات انقلاب، فرصتهای بسیاری را از کارگزاران انقلاب ربود که اینک و پس از سالها همچون زخمی کهنه سر باز می کنند. لزوم نقد پذیری رهبران و عاملان حکومت اسلامی ای که توسط غیر معصوم اداره می شود، چیزی نیست که مورد اختلاف اندیشمندان و صاحب نظران باشد. در جایی که امام معصوم بر لزوم نصیحت امام تأکید می نمایند، جایی برای چون و چرایی نصیحت امام غیر معصوم باقی نمی ماند. اما مع الاسف سرمستی پیروزی بر طاغوت و سرعت وقوع تحولات پس از آن مانند اقدامات خرابکارانه مجاهدین خلق و شهادت بسیاری از تئوریسین های انقلاب اسلامی مانند شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید مفتح، مرحوم طالقانی و بسیاری دیگر از این استوانه های علمی مجاهد، و نیز آغاز جنگ و لزوم تکیه بر کاریزمای امام خمینی بعنوان عامل اصلی پیشبرد جنگ در جبهه ها، مجال عملی شدن بسیاری از مطالبات بحق را نداد. هرچند اگر گاهی هم چنین اتفاقاتی رخ می داد، بعلت عدم فهم صحیح جامعه از حکومت اسلامی و ولایت فقیه از سویی و نفوذ بیش از اندازه روحانیت در امور جامعه از دیگر سو، منتقدین به اتهام روشنفکری و ضدیت با اسلام و اصل مترقی ولایت فقیه طرد می شدند. جامعه نیز که ظرفیت پذیرش این مسائل را نداشت، معمولاً سکوت می نمود تا اینکه آرام آرام همگی باور کردیم که باب انتقاد از رهبر بسته است و این خط قرمزی است که نباید به هیچوجه شکسته شود.
گذشت سی سال از انقلاب و انبوه اتفاقات و حوادثی که بر سر راه بلوغ انقلاب پیش آمده است، پرسش های زیادی را در اذهان جامعه تل انبار نموده است که دنبال راهی برای ابراز می گردند. غافل از اینکه طی سالها بدست خودمان، سؤالاتمان را در انفرادی ذهن زندانی کردیم و نخواستیم بپرسیم تا اینکه الان مجالی برای سؤال نیست. اینک هر سؤال و انتقاد محترمانه ای با بدترین برخوردها پاسخ داده می شود و تأسف بارتر اینکه بنظر می رسد شمیمی از این انتقادات نیز به رهبری نمی رسد یا اگر هم برسد، خبری از ترتیب اثر دادن نیست. حصن حصین عدم انتقاد از رهبری و انتقاد ناپذیری ایشان چیزی نبود که یکشبه و به دست غریبه ها ساخته شود، این چیزی بود که طی سالیان دراز خودمان بدست خودمان ساختیم و هر روز مستحکم ترش کردیم. چیزی که هست این است که با اتفاقات اخیر این درد کهنه تازه شده است و الا اگر مسائل انتخابات پیش نمی آمد، شاید بیست سال دیگر هم این حرف و حدیثها زنده نمی شد. خوشبختانه یا بدبختانه گره خوردن یا گره زدن رهبری با احمدی نژاد، خواسته یا ناخواسته باعث بروز حوادثی شد که تبعاتش را در تمامی ارکان نظام و البته مهمترین رکنش که ولایت فقیه و ولی فقیه باشد، برجای گذاشته یا خواهد گذاشت.
سؤالات بسیاری که مردم کوچه و بازار از رهبری در خصوص نحوه برخورد ایشان با مسئله انتخابات، نامزدهای انتخابات و حوادث قبل و بعد از روز رأی گیری دارند، سؤالاتی نیست که صهیونیزم جهانی و استکبار بین المللی آن را بوجود آورده و در دهان مردم گذاشته باشند. برای فردی مثل من که تا روز قبل از رأی گیری، رهبر را استوانه و پشتوانه نظام می دانستم، و حتی در قضیه مناظرات تلویزیونی و حرمت شکنی احمدی نژاد و نامه رفسنجانی به حضرت ایشان که در کمال تعجب بدون هیچ گونه برخورد و پاسخی از سوی ایشان، به سکوت و مماشات برگزار شد، شخص ایشان را معذور می دانستم، نحوه برخورد با نتایج انتخابات و سخنرانی های چندین باره ایشان که تا امروز نیز ادامه دارد، بسیار سؤال برانگیز می نماید. اجازه پرده دری دادن به احمدی نژاد و بی توجهی به خواسته های بحق نامزدها و طرفدارانشان، سخنرانی های تحریک آمیز در انتساب معترضین به بیگانگان و فرمان آتش به نیروهای تحت امر در جهت سرکوب معترضان و مخالفان نتایج انتخابات، مسائل کوچکی نیست که به این زودی از ذهن من پاک شود. این مسائل و سایر حوادثی که مستقیم یا غیر مستقیم به رهبری و هدایت ایشان برمی گردد، مرا واداشته است تا با تشکیک در عقاید چندین ساله ام به واکاوی و پرس و جو در سیر تحولات انقلاب اسلامی از آغاز تا امروز اکنون بپردازم. این است که دریافته ام از ابتدای انقلاب خشت کج ناراستی ها بدون آنکه کوچکترین اراده و تلاشی در اصلاح آن مصروف گردد، بنا نهاده شده است. اینک که نیک می نگریم، درمی یابیم اوضاع امروزمان نتیجه همان مماشات کردن های دیروزمان است. اگرچه من به اقتضای سن و سالم درک و فهم درستی از اوضاع اجتماعی و سیاسی آن روزها نداشته ام، اما امروز که می توانم بر خود لازم و واجب دانسته ام که جبران مافات نمایم.
از دوست عزیزم می پرسم امروزه روز آیا می توان بدون برچسب خوردن انتقاد کرد فارغ از خیرخواهانه بودن یا نبودنش؟ برای نمونه یکی از انتقاداتم را به رهبری بیان می کنم تا بازخورد آن را ببینیم:
ایشان در پاسخ به اعتراضات نسبت به وزارت زنان، ولایت را شأن ولی فقیه و وزارت را کارگزاری (و عاملیت حکومت و حاکم شرع) دانسته اند. با توجه به این تعریف، تمام آنچه در کشور اتفاق می افتد تحت ولایت امر ایشان است. آیا ایشان به همان اندازه که به ولایت امر رضایت دارند، قبول مسئولیت نیز می فرمایند؟ از ریز تا درشت حکومت امروزین ما با توجه به تعریف ولایت مطلقه فقیه و رضایت ولی فقیه بر این تعریف، زیر عبای ایشان اتفاق می افتد. خوب یا بد هر حادثه ای که رخ می دهد، پای ولی فقیه در میانه آن است. آیا ایشان راضی می شوند که هر اتفاق خوب یا پیروزی و پیشرفتی را که در کشور رخ می دهد، به ایشان و ولایت و رهبری داهیانه اش منتسب کنند، اما زیر بار هیچ کار نادرست و ناصوابی نروند؟ مگر نه این است که ایشان ولی فقیه اند؟ آیا ایشان ولی فقیه امور خوب هستند؟ تکلیف فسادی که سالها بر دست و پای کارگزاران نظام پیچیده است و کمتر کارگزاری را می بینیم که از این نمد کلاهی ندوخته باشد، بر عهده کیست؟ چه کسی باید به فساد کارگزاران نظام رسیدگی می کرد؟ فرضاً دستگاه قضایی که منسوب ایشان است، اهمال نموده باشد، مگر دستگاه قضا غیر از کارگزاری ولی فقیه شأنی دارد؟ وقتی کارگزار از انجام وظایف محوله اش استنکاف نماید یا در انجام آن ناتوان باشد، چه کسی باید رسیدگی نماید؟ همان اندازه که اختیارات ولی فقیه نامحدود و مطلقه است، آیا مسئولیت های آن نیز نامحدود هست؟ صرف انتخاب رئیس جمهور و نماینده مجلس از سوی مردم، رافع مسئولیت رهبر می تواند باشد؟ رهبری که به حکم ولایت، رئیس جمهور را تنفیذ می نماید، می تواند از کم کاری و اهمالات احتمالی رئیس جمهور شانه خالی کند؟ یا به همان استناد گفته خود که شأن عاملان حکومت را کارگزاری می داند، در قصور و تقصیرات آنها نیز مسئولیت دارد؟ به طریق اولی مسئولیت ایشان در قبال کارگزارانی که به حکم مستقیم ایشان منصوب می شوند، بسی بالاتر است. آیا ایشان در کدام وقت پاسخ اهمال و قصور و تقصیر دستگاه قضا، نیروهای نظامی و انتظامی، صدا و سیما، بنیادهای گوناگون تحت امر و ...  را داده اند؟ آیا دامن حضرت ایشان واقعاً از جنایاتی که علیه مردم در کوچه و خیابان و زندان و بازداشتگاه علیه همین مردم تابع نظام از سوی متولیان امور و منتسبین به ایشان انجام می شود، مبرا است؟ و آیا چنانچه این اعمال در این دنیا بی پاسخ و مسئولیت رهبر بماند، در آن دنیا نیز دامن ایشان را نخواهد گرفت؟ آیا صرف بسنده کردن به مقام عظمای ولایت ایشان را از پاسخگویی معذور می دارد؟ سالهای سال است که از گوشه و کنار مملکت اخبار فساد عاملان و کارگزاران نظام فارغ از درستی یا نادرستی خبر به گوش می رسد. چند بار شنیده اید یا دیده اید که رهبری خود را ملزم به پاسخ به این اخبار یا شایعات بداند؟ آیا پاکی و سادگی و ساده زیستی رهبری، می تواند پاسخگوی خطاهای زیردستان باشد؟ در هر حال به زعم حقیر، ولی فقیه به همان اندازه که اختیارات بی قید و حصر دارد، باید و باید مسئولیت تمام آنچه در کشور اتفاق می افتد را به عهده بگیرد. بر همین اساس باید گوش شنوای انتقاد باشد. بداند هر چه مقام بالاتری دارد، باید مسئولیت بیشتری بپذیرد. باید جامعه را به سمتی هدایت کند که مردمی متملق و بله قربان گو بار نیاورد. آیا سرنوشت منتقدین و معترضین نظام و رهبری در این سالهای اخیر را نمی دانیم و نشنیده ایم؟
دوست عزیز من واقعاً فکر می کنید دانستن مردم به نفع نظام است؟ گمان نکنم خود شما نیز چنین عقیده ای داشته باشید. آیا اگر من از تاریخ اسلام و نحوه حکومتداری پیامبر و امام علی چیزی بدانم، می توانم این نحوه حکومتداری را بپذیرم؟ آیا وقتی بر اثر مطالعه، بدانم در این مملکت و در این حکومت ولایت فقیه آنچه حکومت می کند، مصلحت است نه فقه، می توانم با این حکومت کنار بیایم؟ آیا با دانستن نحوه رفتار پیامبر اسلام و امام علی با منافقان، مخالفان و معترضان به حکومتشان، می توان عذری در توجیه گفتار و رفتار مجموعه این حکومت ولایی در رفتارهای بدور از شئون اسلامی با معترضین و مخالفین داشت؟ اتفاقاً بدترین پیشنهادی که جنابعالی می توانستید بدهید، همین نیاز رهبری به دانایان است. مطمئناً نه رهبری و نه هیچکدام از عاملان و کارگزاران نظام، دلشان نمی خواهد عامه مردم با افزایش آگاهیشان نسبت به دین و حکومت و اجتماع و ... بر حجم بیشمار سؤالات بی پاسخشان بیفزایند. آنچه که تا کنون این حکومت را کجدار و مریز به پیش برده است، نه استحکام و قوام حکومت دینی فعلی مان بوده است که بیش از آن اعتماد بی حد و حصر قاطبه جامعه به روحانیون بدون پرسش از چرایی آن و بیش از آن عدم آگاهی مردم از مرز حق و تکلیف و وظایف متقابل مردم و حکومت  است. روزی که مردم از روحانیت بواسطه سالها اعتماد، پاسخ اعتمادشان را درخواست کنند، روحانیت عزیز چه جوابی خواهد داشت؟ دوست عزیز نادیده، بزرگترین نعمت الهی در حق بندگانش خرد و آگاهی است که اینک و در این جامعه بزرگترین گناه است. چه باور کنیم و چه باور نکنیم!

پی نوشت:
خواهد داشت اما به مرور....!!!!!!

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

سیزده آبان


به نام خدا
سالهای زیادی از دوران مدرسه می گذرد. دورانی که تنها خاطرات 13 آبانی مرا در خود دارد. سالی که بهمراه بچه های خانواده شهدا انتخاب شدم تا در مراسم روز 13 آبان شهرمان، بهمراه دانش آموزان سایر مدارس در ورزشگاه قدیمی شهر با مدادهای بزرگ کاغذی بر دوش رژه برویم. سالی که بهراه گروه سرود مدرسه، سرود آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو را اجرا کردیم.
از آن سالها زمان بسیاری گذشت و خاطرات ما کمرنگ و کمرنگ تر شد تا جایی که سالها بود 13 آبان می آمد و می رفت و ما هم انگار نه انگار که 13 آبانی آمد و 13 آبانی رفت.
اما دوباره این خاطرات زنده شده است از بس که از 13 آبان گفتند و نوشتند. سالهای مدرسه در شب 13 آبان تب این را داشتم که نکند فردا مرا برای راهپیمایی ببرند. سالها بود که از روزهای راهپیمایی دل خوشی نداشتم. نه اینکه از انقلاب بدم بیاید یا دلم برای آمریکا و اسرائیل بسوزد. نه. فقط یقین داشتم و دارم که آمریکا و اسرائیل با فاصله هزاران کیلومتری از ما قرار نیست بخاطر یک مرگ بر اسرائیل یا مرگ بر آمریکای ما از بیخ و بن نابود شوند. انزجار از آمریکا و اسرائیل را جور دیگری هم می شود نشان داد و ...
اما امسال هوس راهپیمایی بسرم زده است. همانطور که 25 خرداد و 27 خرداد زده بود و همانجور که روز قدس بسرم زده بود و از دست زن و بچه و ننه و بابا به لطایف الحیل گریختم تا راهپیمایی روز قدس را تجربه کنم البته نه به نیت فلسطین که به نیت کشور خودم که کم از فلسطین ندارد.
خیلی دوست دارم فردا در راهپیمایی شرکت کنم، شاید هم از ترس زن و بچه بیرون نیایم. اما دلم با همه آنهایی است که دلشان می خواهد در فردایی آزاد و آرام زندگی کنند. فردا از آن ماست اگر برای بدست آوردنش تلاش کنیم.

انتقاد


به نام خدا
من انتقاد دارم. اتفاقاً زیاد هم دارم. خیلی هایش را هم گفته ام. خیلی هایش را هم اینجا نوشته ام. این از من. اما آن کسی هم که مخاطب این انتقادات هست، صرفاً فقط باید شنونده و دریافت کننده باشد یا قراراست جواب هم بدهد.
فعلاً تا جواب این انتقادات را نگرفته ام، انتقاد دیگری اضافه نمی کنم.

پی نوشت:
خدا را شکر که بعد از بیست سال فهمیدیم که انتقادات به گوش مقام معظم رهبری می رسد. فکر می کردم که اطرافیان ایشان اجازه نمی دهند که واقعیات جامعه به گوش ایشان برسد. باز هم خدا را شکر که اگر چه یک مقداری این اطمینان دیر حاصل شد، اما بالاخره حاصل شد. خوب حالا اگر خدا عمری به ما و ایشان بدهد، انشاءالله ظرف بیست سال آینده ایشان یک ترتیب اثری به این انتقادات بدهند و یا حداقل یک نیمچه جوابی به منتقدین.